معانی کلمه : اشی
لغت نامه دهخدا
اشی .[ اُ شی ی ] (ع اِ) سپیدی ساق اسب . (ناظم الاطباء).
اشی . [ اُ شی ی ] (ع اِ) سپیدی پیشانی اسب که غره نامندش . || سپیدی دست و پای اسب ، یقال : فرس حَسَن الاشی . (منتهی الارب ).
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( آشی ) نام پدر حضرت داود پیغمبر می باشد .
نام پدر داود پیغمبر
ابو عبید سکونی گوید : کسیکه آهنگ کند از نباج به یمامه برود نخست از قریتین میگذرد سپس از آنجا به اشی میرود . و آن متعلق به عدی رباب است و بقولی اشی متعلق به احمال بلعدویه است .
نام پدر داود پیغمبر
ابو عبید سکونی گوید : کسیکه آهنگ کند از نباج به یمامه برود نخست از قریتین میگذرد سپس از آنجا به اشی میرود . و آن متعلق به عدی رباب است و بقولی اشی متعلق به احمال بلعدویه است .
دانشنامه عمومی
فرشتۀ توانگری.
گویش مازنی
( آشی ) /aashi/ آلوده شده
واژه نامه بختیاریکا
( آشی (آسی) ) گندم نیمه آرد و نرمی که از آسیاب دستی حاصل می شود.
