معانی کلمه : اشوفته
لغت نامه دهخدا
( آشوفته ) آشوفته. [ ت َ / ت ِ ] ( ن مف / نف ) آشفته. زیروزبرشده :
سپاهی همه خسته و کوفته
گریزان و سخت اندرآشوفته.اگر کشتمندی شود کوفته
وزآن رنج کارنده آشوفته
وگر اسب در کشتزاری شود
کسی نیز بر میوه داری شود
دم اسب و گوشش بباید برید
سر دزد بر دار باید کشید.
سپاهی همه خسته و کوفته
گریزان و سخت اندرآشوفته.اگر کشتمندی شود کوفته
وزآن رنج کارنده آشوفته
وگر اسب در کشتزاری شود
کسی نیز بر میوه داری شود
دم اسب و گوشش بباید برید
سر دزد بر دار باید کشید.
فرهنگ عمید
( آشوفته ) ۱. به هم برآمده، خشمگین.
۲. شوریده، پریشان حال.
۲. شوریده، پریشان حال.
فرهنگ فارسی
( آشوفته ) ( اسم ) ۱ - پریشان پریشان حال شوریده مضطرب . ۲ - مختل بی نظم بی نسق دچارهرج و مرج درهم و برهم . ۳- متفرق پراکنده. ۴- خشمگین غضبناک مقابل آهسته. ۵ - بهیجان آمده آتشی . ۶- رنجیده سرگردان .۷- کاسد بی رونق .
آشفته
آشفته
