معانی کلمه : اسیمه سار
لغت نامه دهخدا
( آسیمه سار ) آسیمه سار. [ م َ /م ِ ] ( ص مرکب ) آسیمه سر. سرآسیمه.آسیمه :
من از بهر آن بچه آسیمه سار
همی گردم اندر جهان سوگوار.و رجوع به آسیمه و آسیمه سر و سرآسیمه شود.
من از بهر آن بچه آسیمه سار
همی گردم اندر جهان سوگوار.و رجوع به آسیمه و آسیمه سر و سرآسیمه شود.
فرهنگ معین
( آسیمه سار ) ( ~. )(ص مر. )سرآسیمه ،آسیمه سر.
فرهنگ فارسی
( آسیمه سار ) ( صفت ) ۱ - مضطرب پریشان مشوش آشفته . ۲ - حیران حیرت زده متحیر سرگشته. ۳ - متعجب بشگفتی مانده . ۴ - دهشت زده هراسیده بیمناک . ۵ - ژولیده نابسامان . ۶ - شتابزده .
سر آسیمه
سر آسیمه
