( آسیمه ) آسیمه. [ م َ / م ِ] ( ص ) مضطرب. مشوش. پریشان خاطر. آشفته : بدان تن در آسیمه گردد روان سپه چون بود شاد بی پهلوان.فردوسی.به ره گیو را دید [ دستان ] پژمرده روی همی آمد آسیمه و پوی پوی.فردوسی.بگفت این وبرخاست و در خیمه شدجهانی ز گفتارش آسیمه شد.فردوسی.نه آسیمه گشت و نه پرسید رازنیایش کنان رفت و بردش نماز.فردوسی.دل یوسف آسیمه شد زآن نهادبه لاحول گفتن زبان برگشاد.شمسی ( یوسف و زلیخا ).آسیمه ب...
فرهنگ عمید
( آسیمه ) آشفته، شوریده حال، پریشان خاطر، سرگشته، مضطرب، مشوش: نه آسیمه گشت و نه پرسید راز / نیایش کنان رفت و بردش نماز (فردوسی: ۱/۷۸ )، یکی بانگ برزد بر او مادرش / که آسیمه برگشت جنگی سرش (فردوسی: ۶/۶۶ ).
فرهنگ معین
( آسیمه ) (م ِ ) (ص . ) ۱ - آشفته ، پریشان . ۲ - مضطرب ، سرگشته . ۳ - ژولیده . ۴ - شتابزده . ۵ - هراسیده .