معانی کلمه : استادن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
ایستادن#NAME?
= ایستادن
فرهنگ معین
(اِ دَ ) (مص ل . ) نک ایستادن .
فرهنگ فارسی
ایستادن، ستادن، ایستیدن: سرپابودن، برپاشدن، برخاستن، ضد نشستن، درنگ کردن، توقف کردن
( مصدر ) ۱ - ایستادن قیام کردن برخاستن . ۲ - مقاومت کردن . ۳ - پایدار ماندن در خدمت ایستادن دیری خدمت ماندن در خدمت ایستاد ن دیری خدمت کردن . ۴ - اقامت کردن ماندن ۵ - مصمم شدن عزم کردن قصد کردن . ۶ - توقف کردن . یا استادن به کاری . مشغول شدن به آن و ورزیدن آن .
( مصدر ) ۱ - ایستادن قیام کردن برخاستن . ۲ - مقاومت کردن . ۳ - پایدار ماندن در خدمت ایستادن دیری خدمت ماندن در خدمت ایستاد ن دیری خدمت کردن . ۴ - اقامت کردن ماندن ۵ - مصمم شدن عزم کردن قصد کردن . ۶ - توقف کردن . یا استادن به کاری . مشغول شدن به آن و ورزیدن آن .
