معانی کلمه : اس
لغت نامه دهخدا
اس . [ اِس س ] (ع مص ) تباه کردن . || (اِ) بنیاد. پی . شالده . شالوده . اصل هر چیز. اصل . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
اصل هرچیز؛ بنیاد؛ شالوده؛ پایه؛ پی.
فرهنگ معین
(اُ سّ) [ ع . ] (اِ.) اساس ، شالوده .
( آس ) [ فر. ] ( اِ. ) ۱ - تک خال . ۲ - یکی از ورق - های بازی که یک خال بر آن نقش شده .
( اِ. ) دو سنگ گرد و مسطح بر هم نهاده که به وسیله آن غلات را آرد کنند. سنگ زیرین ساکن و سنگ بالایی متحرک می باشد.
(اُ سّ ) [ ع . ] (اِ. ) اساس ، شالوده .
( اِ. ) دو سنگ گرد و مسطح بر هم نهاده که به وسیله آن غلات را آرد کنند. سنگ زیرین ساکن و سنگ بالایی متحرک می باشد.
(اُ سّ ) [ ع . ] (اِ. ) اساس ، شالوده .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
اِسْ:(es) در گویش گنابادی یک واژه ترکیبی است که با آخر برخی کلمات اضافه شده و معنی است و می باشد را حمل می کند. (دِدَسْتِتِسْ: در دستت است، در اختیارت می باشد)
گویش مازنی
آبستن
/os/ آبستن
مترادف و متضاد
ace (اسم)
ذره، اس، نقطه، ذره کوچک، رتبهء اول، ستاره یا قهرمان تیمهای بازی
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( آس ) فقیر؛ طمع کار؛ آس و پاس
