معانی کلمه : از این رو
لغت نامه دهخدا
از این رو. [ اَ ] ( حرف اضافه + صفت + اسم ) از این جهت. از این سوی. از این طرف :
کس از ما نبینند جیحون بخواب
وز ایران نیایند از این روی آب.|| ( حرف ربط مرکب ) لاجرم. لهذا. ازیرا.
کس از ما نبینند جیحون بخواب
وز ایران نیایند از این روی آب.|| ( حرف ربط مرکب ) لاجرم. لهذا. ازیرا.
فرهنگ فارسی
از این جهت بنابراین .
