معانی کلمه : اجتماع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
١. دور هم گرد آمدن، به هم پیوستن، جمع شدن.
۲. (اسم ) = جامعه
۳. (اسم ) گروهی از مردم که در یک جا جمع شده باشند.
۲. (اسم ) = جامعه
۳. (اسم ) گروهی از مردم که در یک جا جمع شده باشند.
فرهنگ معین
(اِ تِ ) [ ع . ] (مص ل . ) ۱ - گرد هم آمدن ، جمع شدن . ۲ - مقارنة ماه و آفتاب ، زمانی که ماه و آفتاب در یک برج و یک درجه و یک دقیقه جمع شوند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دسته، گروه
مجموعهای منسجم از افراد برخوردار از روابط نزدیک و مناسبات اجتماعی برپایۀ شماری از مشترکات، بهویژه حس تعلق به هویتی مشترک
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
محاق
جامعه ≠ تفرق، تفرقه
ازدحام، تجمع، گردهمایی
۱. جامعه
۲. ازدحام، تجمع، گردهمایی
۳. دسته، گروه
۴. محاق، ≠ تفرق، تفرقه
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
انجمن، هازمان، همایش، گرد آمدن
فرهنگستان زبان و ادب
{community} [جامعه شناسی] مجموعه ای منسجم از افراد برخوردار از روابط نزدیک و مناسبات اجتماعی برپایۀ شماری از مشترکات، به ویژه حس تعلق به هویتی مشترک
