معانی کلمه : ابسته
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
( آبسته ) زمینی که در آن آب بسته و تخم پاشیده باشند، زمین آماده برای زراعت.
فرهنگ معین
( آبسته ) (بِ تِ ) ۱ - (ص . ) آبستن . ۲ - ( اِ. ) زهدان ، رحم .
(بَ تِ ) ( اِ. ) زمین آماده برای کاشت .
(بَ تِ ) ( اِ. ) زمین آماده برای کاشت .
فرهنگ فارسی
( آبسته ) ۱ - ( صفت ) آبستن . ۲ - ( اسم ) زهدان رحم .
زمین راست کرده برای زراعت رحم زهدان
جاسوس و چاپلوس
زمین راست کرده برای زراعت رحم زهدان
جاسوس و چاپلوس
مترادف و متضاد
pregnant (صفت)
ابستن، بار دار، حامله، ابسته
