معانی کلمه : آشفتن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. آشفته شدن.
۲. پریشان شدن؛ شوریده شدن؛ اضطراب.
۳. از حالت طبیعی خارج شدن امور؛ از بین رفتن سامان کارها.
۴. [قدیمی] خشمگین شدن.
فرهنگ معین
(شُ تَ) (مص ل .) 1 - پریشان شدن . 2 - مختل شدن امور. 3 - خشم گرفتن . 4 - به هیجان آمدن . 5 - شورش کردن . 6 - شیفته شدن . 7 - رنجیدن .
مترادف و متضاد
آشوببهپاکردن، برآشفتن، بههیجانآمدن، پریشانشدن، خشمگینشدن، شوریدن، متلاطمشدن، مشوششدن، ناراحتشدن
