ز زلف بر رخ همچون قمر نقاب انداختفغان که هاله به رخسار آفتاب انداختهلاک ناوک مژگان آنکه سینهٔ مانشانه کرد و بر او تیر بیحساب انداخترها نکرد دل از زلف خود به استبدادگرفت و گفت تو مشروطهای، طناب انداختاز آن زمان که رخت دید چشم اندر خوابقسم به چشم تو عمری مرا به خواب انداختخرابتر ز دلم در جهان نیافت غمتاز آن چو جغد نشیمن در این خراب انداختنه من، هر آنکه به دل مهر دلبری داردبدان که نقش خیالی است کاندر آب انداختمن آن فسردهدل و سر به زیر پر مرغمکه آشیان مرا دید پر عقاب انداختشبی به مجمع عشاق عارفی میگفتخوش آنکه سر به ره یار در شتاب انداخت