ای حسن تو آفت درونهاوی تنگدل از تو سینه مارخت دل و دین ببردی از منای گلرخ شوخ سر و بالادیدم گل آنجمالی جاییرفتم ز قرار خویش آنجابی حسن توام چنین جگر ریشجز تیر تو مرهمی مبادادست و دل عیش نیست با منبی آنرخ و خواب نیز شبهاگاهی که شوم ز روی تو شاداز روی تو جان شود تواناچون یافت نشان قرب اهلیگردید نیازمند اشیا
این بیت ازین غزل بیرون میآید و بدو نوع میتوان خواند عربی و فارسی
از توشیح اول ابیات قصیده این قطعه بر میخیزد مع آمین یا رب العالمین
هنر بعهد هنر پروری گرامی شدکه ظل سلطنتش جاودان بود یاربنگین خاتم اقبال تا دم محشربنام حضرت یعقوب خان بود یاربهمیشه سایه این آفتاب عالمگیرزبهر نظم جهان در جهان بود یارب