در سجود آستانت از سفر باز آمدیمگر بپا رفتیم از کویت بسر باز آمدیمچو مگس هر چند مارا راندی از خوان وصالما اسیران بلا کش بیشتر باز آمدیمریختیم از دیده خون تا ره بکویت یافتیمعاقبت سویت بصد خون جگر باز آمدیمبس شب هجران سبر کردیم تا صبح وصالدر گلستان تو چون مرغ سحر باز آمدیمگرچه رفتیم از نظر چون اشک اهلی یک دو روزبا هزاران دردمندی در نظر باز آمدیم