عمریست که من خاک ره درد کشانمچون سایه قدم بر قدم پیر مغانماز زهد برندی چو فتادم چه تفاوتآن روز همین بودم و امروز همانمبا پیر مغان بسته ام اینعهد که دیگرجز خدمت رندان نکنم تا بتوانمای خضر سعادت مددی تا چو خط یارخود را بلب چشمه حیوان برسانماهلی بدلم زخم نهان کز ستم اوستروزی بتو بنمایم اگر زنده بمانم