آنان که ره بمنزل مقصود برده اندروزیکه زاده اند همانروز مرده اندچون نقش تن ز خانه هستی ستردنی استایشان بدست خود رقم خود سترده اندخوش وقت عارفان که نمیرند همچو خضرکاب بقا ز مشرب توحید خورده اندآزاده همچو سر و ز عالم نه چون خساندل بسته همچو غنچه بیک مشت خرده اندآنان که زنده دل نه بنور هدایتندگر آتشند جمله که چون یخ فسرده اندسیل اجل در آمد و شیران ز جای بردروبه وشان خام طمع پا فشرده اندتا هست و بود دشمن جان است روزگاربیچاره مردمی که بیارش شمرده انددنیا وفا بمردم دانا نمیکندخوش وقت آنکه میل بدنیا نمیکنددنیا و هر چه هست در او دام و دانه استاو مرغ زیرک است که پروا نمیکندآندم که یار گشت فلک تیغ میزندهرگز حیا نکرده و قطعا نمیکندمعشوقه ایست ناکس و بر جای اینجهانمرد آن بود که دل او جا نمیکند