ای که داری حسن جان افزای دوستدررخ خوبان نظرکن بین که ظاهر حسن اوستگر همی خواهی عیان بینی جمال روی یاردل ز فکر غیر خالی کن که پیدا اندروستپرشد از نور تجلی جمالش کایناتجمله ذرات جهان روشن ازآن روی نکوستآفتاب از پرده هر ذره بنماید جمالگر نقاب زلف بردارد صبا از روی دوستتا برخسارش پریشان گشت زلف عنبرینهمچو جان ما مشام جمله عالم مشکبوستدر فراق او صبوری چون ندارم یکنفساز پی وصلش همیشه جان ما در جستجوستچون اسیری از شراب عشق مستم از ازلمستی مارا چه نسبت با صراحی و سبوست