گنج اسرار یقین در کنج خلوت حاصلستواقف گنج معانی بیگمان صاحب دلستره بوحدت کی بری، تا در حجاب کثرتیهرکه شد محجوب کثرت او ز وحدت غافلستچون میان عاشق و معشوق نسبت عشق بودمیل آن با این و این یک نیز باآن مایلستاز کمالی نیست خالی هیچ نقصان در وجودهرکه دارد این نظر می دان که مرد کاملستهرکه غرق بحر وحدت شد خبر دارد زماورنه حال ما چه داند هرکه او بر ساحلستآتش شوق جمالش در دل گردون فتاددر هوای روی اوتنها نه پایم در گلستزاهدا پیوسته چون در دست هجرانی اسیرکی کنی باور که جان ما بجانان واصلستگر نشان جوید کسی از ما بعالم گو مجوزانکه ما را در مقام بی نشانی منزلستقتل عاشق را بشمشیر جفا باطل مدانگر قتیل عشق داند حق بدست قاتلستمهر رویش از همه ذرات عالم ظاهر استهر که این معنی نداند پیش دانا جاهلستنیست محجوب از اسیری مهر روی نوربخشظلمت هستی ما اندر میانه حایل است