خورشید رخت از همه ذرات عیانستباآنکه عیانست پس پرده نهانسترویت زچه رو روی بهر روی نهان کردگوئی که مگر مصلحت کار در آنستهر لحظه بما روی بنوعی بنمایداین جلوه همه از پی صاحب نظرانستاز آینه روی بتان حسن تو دیدیمحیرانی ما در رخ خوبان همه زانستبر لوح دلم نقش خیال تو مصوربر صفحه جان از خط و خال تو نشانستغرق است بدریای تحیر دل عاشقدلبر بکنار و غم عشقش بمیانستمعشوق نهانست و اسیری ز پی عشقمست است ازآن رو همه با زار و فغانست