چون مرا دولت وصل تو، شبی روزی نیستزانکه در مذهب من، عیدی و نوروزی نیستگفتم آن لعل صفت محنت من برشکندچرخ پیروزه ندا کرد که پیروزی نیستچند گوئی، که بدآموزی صاحب غرض استعادت بوالعجب توست، بدآموزی نیستبیلکی باز کن از غمزه، بدآموزان رازانکه در عادت تو سنت دلدوزی نیستغم دلسوختگان، دامن تو کی گیرددر جهان تو. چو غمخواری و دلسوزی نیست