در عشق تو یک کار مرا ساز و نسق نیستخون میخورم از غصه و سامان نطق نیستآمد بفذلک ز غمت دفتر عمرمگر ما بقئی هست به جز یک دو ورق نیستچشمم مه رخسار تو را باز مبینادگردر شب هجران تو چشمم چوشفق نیستدر مملکت درد، نشان می ندهد کسیک کار که ازعشق تو بی ساز و نسق نیستخلق از تو، چو نیلوفر تا حلق درآبندوز شرم تو را بر گل رخسار عرق نیستما نیز رضای تو گزیدیم، چو کس رابر هرچه هوای تو کند، زهره دق نیستکی دید اثیر از تو وفا، خاصه که امروزدر قالب عالم ز وفا هیچ رمق نیست