گنجیدن. [ گ ُ دَ ] ( مص ) جا گرفتن مظروفی در ظرفی. درآمدن چیزی در چیزی. ( حاشیه برهان قاطع چ معین ). راست آمدن چیزی در چیزی. محاط شدن. ( ناظم الاطباء ) : هیچ چیز اندر سر او نگنجد از بزرگی سرش. ( ترجمه تاریخ طبری بلعمی ).نگنجد جهان آفرین در مکان که او برتر است از مکان و زمان.فردوسی.چنین گفت کین مرد صورت پرست نگنجد همی در سرای نشست.فردوسی.چو سازد به دشت اندرون بارگاه نگنجد همی در جهان آن سپاه.فردوسی...
فرهنگ عمید
۱. جا گرفتن چیزی در جایی یا میان چیز دیگر. ۲. درست بودن، درست درآمدن. ۳. جا داشتن.
فرهنگ معین
(گُ دَ ) (مص ل . ) جا شدن ، جا گرفتن .
فرهنگ فارسی
جاگرفتن، چیزی درجائی یامیان چیزدیگر۱ - جا گرفتن چیزی در چیزی یا محلی : بباغ شادیاخ فرود آمد و لشکر چندان که آنجا گنجیدند فرود آمدند و دیگران گرد گرد باغ ۲ - جمع شدن گرد آمدن : چو آب و آتش راند سخن بصلح و بجنگ چگونه گنجدش اندر دو شکر آتش و آب . ( مسعود سعد ) ۳ - راست آمدن صدق کردن : هر زنی که در عقد من است یا بعد از این در عقد من خواهد آمد مطلقه است بسه طلاق باین که رجعت در او نگنجد . یا در پوست نگ...