گستاخ بودن. [ گ ُدَ ] ( مص مرکب ) بیحیا بودن. بی شرم بودن. وقیح بودن. || جسور بودن. جسارت ورزیدن : هر آن کس که او کار خسرو شنودبه گیتی نبایدْش ْ گستاخ بود.فردوسی.شب و روز با خویش در کاخ بودبه گفتاربا شاه گستاخ بود.فردوسی.امیرطاهر فریفته گشت تا برخاست با گروهی اندک و کسانی که گستاخ بودند گفتند نباید شد که امیر خلف مکاراست. ( تاریخ سیستان ). بونعیم را گفت به غلامبارگی پیش ما آمده ای ؟ جواب زفت بازدا...