گذر. [ گ ُ ذَ ] ( اِ ) راه. گذار. عبره. راهی که بجهت عبور دریا معین باشد. ( آنندراج ) ( غیاث ). معبر. جاده. راه شاه. گذری فراخ که از آنجا به راههاو جایهای بسیار توان شد. ( فرهنگ اسدی ) : گذر جوی و چندین جهان را مجوی گلش زهر دارد بخیره مپوی.فردوسی.گذر بود چندانکه جنگی سوارمیانش بتنگی بکردی گذار.فردوسی.که این تازیانه به درگاه بربیاویز جایی که باشد گذر.فردوسی.گذرها که راه دلیران بُده ست ببینیم تا چند...
فرهنگ عمید
۱. = گذشتن ۲. گذرنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): زودگذر، دیرگذر. ۳. (اسم مصدر ) عبور، گذشتن از جایی. ۴. (اسم ) محل عبور. * گذر دادن: (مصدر متعدی ) راه دادن، اجازۀ عبور دادن: در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند / گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را (حافظ: ۲۶ ). * گذر داشتن: راه داشتن، عبور کردن. * گذر کردن: (مصدر لازم ) گذشتن و عبور کردن از جایی.
۱. = گذشتن۲. گ...
فرهنگ معین
(گُ ذَ ) (اِ. ) راه ، معبر، جاده .
دانشنامه آزاد فارسی
بازارچه مانندی بی سقف، که اغلب گرداگردِ سه راهی ها بنا می شد. هر گذر از شماری دکانِ کوچک تشکیل می شد. صاحبان این دکان ها، عرضه کنندۀ اجناسِ ضروری و مورد نیاز ساکنانِ هر محله بودند. از آن جا که همۀ اهالی محل ناگزیر بودند برای رسیدن به خانه های خود از گذرها بگذرند، گذرها، پاتوقِ اصلیِ ساکنان محله بودند. از معروف ترین گذرهای تهران، می توان از «گذر مروی» در سه راهی پامنار و کوچۀ حاجی ها و بازارچۀ مروی...
فرهنگ فارسی
گشتی در یک گراف، بدون یالهای تکراری
عبور، گذشتن ازجائی، به معنی محل عبورهم میگویندگذرکردن:گذشتن وعبورکردن ازجائی۱ - ( اسم ) گذشتن عبور کردن : هر آنچه نه جسم بود نه جسم او را از گذر درو باز تواند داشت . ۲ - ( اسم ) راه گذار معبر : وکیل قاضیم اندر گذر کمین کردست بکف قبال. دعوی چو مار شیدایی . ( حافظ ) ۳ - مجال تجاوز گزیر چاره : گذر نیست از حکم یزدان پاک زتابنده خورشید تا تیره خاک . ۴ - نوعی ن...
دانشنامه عمومی
گُذَر در فرهنگ اصطلاحات طهران قدیم به مکانهایی خاص در بافت قدیمی شهر اشاره داشت. گذرها معابری بودند که محلات مختلف شهرهای قدیم و به خصوص طهران را به یکدیگر متصل می ساختند. بر اساس نوشته ناصر نجمی بازارهای بی سقف تهران را گذر می گفته اند.از گذرهای معروف تهران که تا امروز نیز نام آنها در بین مردم رواج دارد می توان به این گذرها اشاره نمود:گذر امامزاده یحیی، گذر تقی خان، گذر حمام خانم (حمام قبله)، گذر...
pass (اسم)رد، راه، پروانه، گذرگاه، بلیط، گردونه، عبور، معبر، جواز، گذر، گدوک، گذرنامهpassage (اسم)راهرو، تصویب، قطعه، گذرگاه، روی داد، نقل قول، عبور، معبر، سیر، عبارت، انقضاء، گذر، پاساژ، اجازه عبور، حق عبور، کار کردن مزاج، عابر، ممر، سفر دری...
فرهنگستان زبان و ادب
{trail} [ریاضی] گشتی در یک گراف، بدون یال های تکراری{check-in line} [حمل ونقل ریلی] هریک از خط های محل وارسی بلیت{passage} [موسیقی] 1. قسمتی از یک قطعۀ موسیقی با طول نامشخص که لزوماً مستقل نیست 2. توالی گام ها یا انگاره های مشابه که اغلب اجرای آنها دشوار است و برای نشان دادن مهارت در اجرای موسیقی به کار می روند{transit} [نجوم] 1. عبور یکی از دو سیارۀ عطارد یا زهره از مقابل خورشید 2. عبور هر جِرم آ...