کوله . [ ک ُ ل َ ] (اِخ ) دهی از دهستان حسین آباد که در بخش دیواندره ٔ شهرستان سنندج واقع است و 140 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
کج؛ خمیده: کجوکوله.
کولهبار و کولهپشتی.
(لَ) (ص .) احمق ، نادان .
(لِ) باری که روی دوش حمل کنند.
(شیرازی) کِوِلِه [keveleh]؛ خون بسته شدۀ خشک شده در محل زخم. || به طعنه، به چرک روی پوست نیز که به چشم آید _به ویژه چرک پشت دست و پا_ کوله گفته می شود.
پلک چشم
جوجه خروس – بزغاله
روی هم چیدن دسته های برنج به گونه ای که خوشه ها به طرف بیرون ...
1. سوختن نان یا هر چیز دیگرى بر اثر آتش dass-e bačam kula âvid>:دست فرزندم سوخت> ؛ 2. حرامزاده.
پشت
کولهبار
انبوه، توده
آبگیر، استخر، تالاب
۱. پشت
۲. کولهبار
۳. آبگیر، استخر، تالاب
۴. انبوه، توده
پشت