کمینگه. [ ک َ گ َه ْ ] ( اِ مرکب ) کمینگاه. ( فرهنگ فارسی معین ) : دورویه چو لهاک و فرشیدوردز راه کمینگه گشادند گرد.فردوسی.نهانی همی راه بی ره گرفت به کردار شیران کمینگه گرفت.فردوسی.بدان تا در آن بیشه ساران چو شیرکمینگه کند با یلان دلیر.فردوسی.همی تخت زرین کمینگه کنیدز پیوستگی دست کوته کنید.فردوسی.نهاد از کمینگه بر آن اژدهاکز او پیل جنگی نیابد رها.اسدی.ز عدل شامل او بوی آن همی آیدکه در کمینگه شیرا...