معانی کلمه : کرخت
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
( صفت ) کرخ : [ شیر. انگور را بهر کسان ریزد بخم باده نوشی کی کند طبع کرخت باغبان ? ] ( علی خراسانی )
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
بیحس، تخدیرشده، خدر، خوابرفته، سست، کرخ

بیحس، تخدیرشده، خدر، خوابرفته، سست، کرخ