معانی کلمه : کتل
لغت نامه دهخدا
کتل .[ ک ُ ت َ ] (ع اِ) ج ِ کُتلَة. رجوع به کُتلَة شود.
کتل . [ ک َ ت َ ] (ع اِمص ) درشتی اندام . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کتل .[ ک َ ] (ع مص ) بند کردن و بازداشتن کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
پشته؛ تل؛ تپۀ بلند.
۱. عَلَم عزاداری.
۲. [قدیمی] اسب یدک؛ جنیبت.
پشته، تل، تپۀ بلند.
۱. عَلَم عزاداری.
۲. [قدیمی] اسب یدک، جنیبت.
۱. عَلَم عزاداری.
۲. [قدیمی] اسب یدک، جنیبت.
فرهنگ معین
(کُ تَ ) (اِ. ) = کوتل : ۱ - اسب یدک ، اسب جنیبت . ۲ - تل و پشتة بلند خاک .
فرهنگ فارسی
پشته، تل، تپه بلند، اسب یدک، جنیبت
( اسم ) ۱ - اسبی که زین کرده پیشاپیش شاهان و امرا برند اسب جنیبت : [ بیخودم در پی آن شوخ دغل توسن عمر من است کتل ] . ( محمد سعید اشرف ) ۲ - ( مراسم عزا داری ) علم بزرگ که در دسته حرکت دهند توق .
در تداول باغبانان جوانه ای که از پای درختان می روید
( اسم ) ۱ - اسبی که زین کرده پیشاپیش شاهان و امرا برند اسب جنیبت : [ بیخودم در پی آن شوخ دغل توسن عمر من است کتل ] . ( محمد سعید اشرف ) ۲ - ( مراسم عزا داری ) علم بزرگ که در دسته حرکت دهند توق .
در تداول باغبانان جوانه ای که از پای درختان می روید
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱کنده ی درخت ۲به پهلو دراز کشیدن و افتادن ۳اریب
۱گردنه ۲چوبی که با آن دانه هایی مانند باقلا و غیره را از ...
۱خشک شدن زبان دراثر کار زیاد ۲خشک شدن زبان در اثر پرحرفی ...
مترادف و متضاد
توق
اسبزینکرده
بلندی، پز، پژ، پشته، تپه، تل، عقبه، کوه، گردنه، گریوه
۱. بلندی، پز، پژ، پشته، تپه، تل، عقبه، کوه، گردنه، گریوه
۲. توق
۳. اسبزینکرده
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( کُتَل * ) راه کوهستانی پر پیچ و خم
( کُتَل ) اسب سیاه پوش شده مزین به وسایل مرده در مراسم های عزاداری
( کُتُل ) کوتوله؛ کوتاه
( کُتَل ) اسب سیاه پوش شده مزین به وسایل مرده در مراسم های عزاداری
( کُتُل ) کوتوله؛ کوتاه
