کامگاری. ( حامص مرکب ) کامیابی. کامروایی. غلبه. پیروزی. خوشبختی. شوکت. پیشرفت. مقابل ناکامی. رجوع به کامگار شود : در کامگاری به گنج اندر است ره گنج جستن به رنج اندر است.ابوشکور.ز پیروزی چین چو سر برفراخت همه کامگاری زیزدان شناخت.فردوسی.کنیزک که او را رهانیده بودبدان کامگاری رسانیده بود.فردوسی.سپه بر هم افتاد و چندی بمردهمان بخت بد کامگاری ببرد.فردوسی.چه بر کام دل کامگاری بودچه بر آرزو تن بخواری بو...