کار. (اِخ ) قریه ای در اصفهان . (معجم البلدان ).
کار. (اِخ )قریه ای در آذربایجان . (معجم البلدان در لغت کار).
کار. (اِخ ) قریه ای برابر موصل از جانب شرقی آن نزدیک دجله . (ایضاً معجم البلدان در لغت کار).
۱. = کاشتن
۲. کارنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): چغندرکار، سبزیکار، گلکار.
و بار (رُ) (اِمر.)مشغولیت ، معامله ، شغل ، کسب .
(ص فا.) در ترکیب به معنی کارنده و کشت کننده آید: برنج کار، گلکار.
← کلید کار
۱کار ۲بکار پسوندی فاعلی
1. کار؛ 2. زگیل.
منصب
کاسبی
کشتوکار
اثر، هنر
نقش، وظیفه
امر، ماجرا
جنگ، کارزار
ساخت، صناعت
مساله، موضوع
عمل، فعل، کردار
تقدیر، سرنوشت، مرگ
اتفاق، پیشامد، حادثه، ماوقع
پیشه، حرفه، شغل، کسب، مشغله