کار افتادن. [ اُ دَ ] ( مص مرکب ) با کسی معامله کردن. معامله افتادن. ( آنندراج ). کار ببودن. || سر و کار پیداکردن : با روی تو گر چشم مرا کار افتادآری همه کارها به مردم افتد.کمال الدین اسماعیل. || حادثه. واقعه سوء. واقعه ای پیش آمدن. حادثه ای روی دادن. کار صعبی ببودن : حمزه تیر در کمان نهاد و بر آهو راست کرد که بزند، آهو با او بسخن آمد و گفت چرا از پس من همی آئی که ترا خود به خانه کار افتاده است. (...
فرهنگ معین
(اُ دَ ) (مص ل . ) ۱ - با کسی سر و کار پیدا کردن . ۲ - حادثه پیش آمدن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) کار افتادن کسی را . حادثهای پیش آمدن او را واقعهای برای او اتفاق افتادن : [ حمزه تیر در کمان نهاد و بر آهو راست کرد که بزند آهو با او بسخن آمد و گفت : چرا از پس من همی آیی که تر خود بخانه کار افتاده است ] . ( ترجمه. تاریخ طبری ) یا کار افتادن کسی را با کسی یا چیزی . سرو کارش با او آن چیز افتادن : [ ما سیه روزان دمی از فتنه ایمن نیستیم خال شد پامال خط با زلف کار افتاده است ] . ( میرزا رضی ...