چمیدن. [ چ َ دَ ] ( مص ) بمعنی خرامان براه رفتن باشد. ( برهان ). بناز و تکبر رفتن. ( صحاح الفرس ). بمعنی خرامیدن.( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( رشیدی ) ( غیاث ). روان شدن ازروی تکبر و خرامان براه رفتن. ( ناظم الاطباء ). با ناز و کرشمه و چم و خم راه رفتن و خرامیدن. راه رفتن سلانه سلانه. مغرورانه و نرم نرمک گام برداشتن. در گردشگاهها به آهستگی رفتن و سیر و تماشا کردن : نشاید کزین پس چمیم و چریم وگر خویش...
فرهنگ عمید
۱. راه رفتن به ناز و خرام، خرامیدن. ۲. راه رفتن، حرکت کردن: نزیبد مرا با جوانان چمید / که بر عارضم صبح پیری دمید (سعدی۱: ۱۸۳ ). ۳. خمیدن و به طرفی کج شدن از روی ناز: چو باد صبا بر گلستان وزد / چمیدن درخت جوان را سزد (سعدی۱: ۱۸۳ ).
فرهنگ معین
(چَ دَ ) (مص ل . ) ۱ - خرامیدن ، راه رفتن به ناز. ۲ - پیچ و خم خوردن .
فرهنگ فارسی
خرامیدن، راه رفتن بنازوخرام، خمیدن، خم شده ( مصدر ) ۱ - راه رفتن بناز خرامیدن . ۲ - راه رفتن متمایل با پیچ و خم راه رفتن . ۳ - پیچ و خم خوردن .
گویش بختیاری
خمیدن.
مترادف و متضاد
پیچوتابخوردن
تاخت آوردن، جولان دادن، تاختن
خرامیدن، نازان راهرفتن، با ناز راه رفتن، نازیدن
۱. خرامیدن، نازان راهرفتن، با ناز راه رفتن، نازیدن ۲. پیچوتابخوردن ۳. تاخت آوردن، جولان دادن، تاختن