معانی کلمه : چلیدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. فشرده شدن چیزی آبدار که آب آن بیرون بیاید، فشرده شدن.
۲. [قدیمی] روان شدن، رفتن: از چل چل تو پای من زار شد کچل / من خود نمی چلم تو اگر می چلی بچل (امیرخسرو: لغت نامه: چلیدن ).
۳. [قدیمی] جنبیدن.
۴. [قدیمی] سزاوار گشتن
۲. [قدیمی] روان شدن، رفتن: از چل چل تو پای من زار شد کچل / من خود نمی چلم تو اگر می چلی بچل (امیرخسرو: لغت نامه: چلیدن ).
۳. [قدیمی] جنبیدن.
۴. [قدیمی] سزاوار گشتن
فرهنگ معین
(چَ دَ ) (مص ل . ) ۱ - روان شدن . ۲ - رمیدن .
مترادف و متضاد
۱. روان بودن، خریدارداشتن، رونق داشتن، رونق بخشیدن
۲. سزاوارگشتن، لایق بودن
۳. فشرده شدن
۴. رمیدن
۵. جنبیدن
