پشیمان. [ پ َ ] ( ص ) در پهلوی پشامان خوانده شده شاید از «پس »که سین به شین مبدل شده و از مان ( منش ) ترکیب یافته باشد. ( فرهنگ ایران باستان ص 73 ). نادم. مُتَنَدِّم.ندمان. ندیم. سادم. سدمان. منیب. تائب : رو بخور و هم بده که گشت پشیمان هرکه نداد و نخورد از آنچ بیلفخت.رودکی ( از لغت نامه اسدی ).بس که بر گفته پشیمان بوده ام بس که بر ناگفته شادان بوده ام.رودکی.چو ایدر بیائی و فرمان کنی روان از نشستن ...
فرهنگ عمید
کسی که از کاری که کرده شرمگین و ناخشنود باشد و نخواهد آن کار را تکرار کند: پشیمان شد از کرده و خوی زشت / بفرمود بر سنگ گورش نبشت (سعدی۳: ۴۹۸ ).
فرهنگ معین
(پَ ) [ په . ] (ص . ) نادم ، شرمگین .
فرهنگ فارسی
کسی که ازکاری شرمگین وناخشنودباشد، ندامت ( صفت ) ۱- کسی که از انجام دادن کاری متاسف باشد نادم منفعل متاسف تائب سادم . ۲- ( اسم ) پشیمانی
مترادف و متضاد
sorry (صفت)غمگین، ناجور، پشیمان، بد بخت، متاسف، متاثرcontrite (صفت)پشیمان، توبه کار، از روی توبه و پشیمانیregretful (صفت)پشیمان، نادم، متاسف، پر تاسف، متاثر، نامرادremorseful (صفت)پشیمان، اندوهناک، نادمpenitent (صفت)پشیمان، توبه کار، اندوهناک، تائب، نادم...