پایمال. ( ن مف مرکب ) لگدکوب. پی خسته. مَدعوس. پی سپر. خراب. ( غیاث اللغات ) نیست و نابود : سواران همی گشته بی توش و هال پیاده زپیلان شده پایمال.اسدی.چه کرده ام که مرا پایمال غم کردی چه اوفتاد که دست جفا برآوردی.خاقانی. || پائین پای. صف نعال : تارک گردونت اندر پایمال ابلق ایامت اندر پایگاه.انوری.- پایمال کردن ؛ سپردن زیر پای. پاسپر کردن. پی سپر کردن. پی خسته کردن. لگدکوب کردن. له کردن در زیر پای. ...
فرهنگ عمید
پامال#NAME?
= پامال
فرهنگ معین
(ص مف . ) ۱ - لگدکوب شده . ۲ - از بین رفته . ۳ - زبون ، پست .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱- زیر پای کوفته شده لگد کوب پی خسته پی سپر خراب بپای سپرده . ۲- پایین پای صف نعال . ۳- از میان رفته . ۴- زبون خوار ذلیل .