وفات. [ وَ ] ( ع اِ ) وفاة. مرگ. ( آنندراج ) ( مهذب الاسماء ) ( غیاث اللغات ) ( از ناظم الاطباء ). موت. فوت : مغزها از وفات تو بگداخت دیده ها در غم تو جیحون شد.مسعودسعد.اجل بگسلاندش طناب امل وفاتش فروبست دست از عمل.سعدی.مهل که روز وفاتم به خاک بسپارندمرا به میکده بر در خم شراب انداز.حافظ.بعد از وفات تربت مادر زمین مجوی درسینه های مردم عارف مزار ماست.حافظ.- وفات کردن ؛مردن. ( ناظم الاطباء ). درگذشت...