معانی کلمه : هوی و هوس
لغت نامه دهخدا
هوی و هوس. [ هََ وا وُ هََ وَ ] ( ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) میل و خواهش نفس :
حقیقت سرایی ست آراسته
هوی و هوس گرد برخاسته.رضا و ورع نیکنامان حر
هوی و هوس رهزن و کیسه بر.
حقیقت سرایی ست آراسته
هوی و هوس گرد برخاسته.رضا و ورع نیکنامان حر
هوی و هوس رهزن و کیسه بر.
مترادف و متضاد
whim (اسم)
خیال، هوس، علاقه دمدمی، وهم، پنداره، وسواس، تلون مزاج، تغییر ناگهانی، هوی و هوس
vagary (اسم)
بوالهوسی، تخیلات، هوی و هوس
