نفس زدن. [ ن َ ف َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) دم زدن. نفس کشیدن. ( ناظم الاطباء ). زیستن. زندگی کردن : خاقانیا نفس که زنی خوش زن کانجا قبول خوش نفسان دارند.خاقانی.یک دو نفس خوش زن و جانی بگیرخرقه درانداز و جهانی بگیر.نظامی.تا به جهان در نفسی می زنی به که در عشق کسی می زنی.نظامی.تا نه تصور کنی که بی تو صبورم هر نفسی می زنم ز بازپسین است.سعدی.نفسی می زنم آسوده و عمری بسر آرم.سعدی ( گلستان ).- نفس زدن صبح ؛...