نابرده. [ ب ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) نبرده. تحمل نکرده.- نابرده رنج ؛ بدون تحمل رنج : نابرده رنج گنج میسر نمیشودمزد آن گرفت جان برادر که کار کرد.سعدی. || نبرده.- نابرده دست ؛ دست نبرده. دست نزده : نهفته همه بوم گنج من است نیاکان بدو هیج نابرده دست.فردوسی.بدین درج و این قفل نابرده دست نهفته بگوئید چیزی که هست.فردوسی.- نابرده گمان ، گمان نبرده : بامدادی ز پی صید برون رفت بدشت بامی و مطرب و نابرده ب...
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - نبرده حمل ناکرده . ۲ - تحمل نکرده : نابرده رنج گنج میسرنمیشود مزد آن گرفت جان برادر که کارکرد . ( سعدی ) مقابل برده . نبرده تحمل نکرده .