مکوک . [ م َ ] (اِ) دست افزاری بود مر جولاهگان را که ریسمان در میان آن نهاده جامه را بدان ببافند. (جهانگیری ). به معنی «مکو» است که دست افزار جولاهگان باشدو بدان جامه بافند. (برهان ). همان ماکو، که ماشوره در میان آن کرده جامه بافند. (آنندراج ) : به لوح پای و به پاچال و قرقره و بکره به نایژه به مکوک و به تار و پود ثیاب .خاقانی .مانند مکوک کج ، اندر کف جولاهه صد تار بریدی تا در تار دگر رفتی . مولوی ...
فرهنگ عمید
ماکو#NAME?
= ماکو
فرهنگ معین
(مَ ) [ معر. ] (اِ. ) = مکو. ماکو: ۱ - افزار جولاهگان که بدان جامه بافند. ۲ - آلتی در چرخ خیاطی که ماسوره در میان آن جای دارد. ۳ - طاسی که از آن آب خورند، طاسی که بالای آن تنگ و میانش گشاد باشد. ۴ - واحدی در عراق قدیم معادل ۱۶ قفیز یا ۵ من .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - افزار جولاهگان که بدان جامه بافند : [ مانند مکوک کج اندر کف جولاهه صد تار بریدی تا در تار دگر رفتی . ] ( مولوی ) ۲ - آلتی در چرخ خیاطی که ماسوره در میان آن جای دارد . ۳ - طاسی که از آن آب خورند طاسی که بالای آن تنگ و میانش گشاد باشد ۴ - واحدی در عراق قدیم معادل ۱/۶ قفیز یا ۵ من : توضیح مکیالی برابر یک صاع و نصف یا نصف رطل تا ۸ اوقیه یا نصف ویبه ( ویبه ۲۲ یا ۳۴ مد است ) . ۵ - در جندی شا...