منقطع.[ م ُ ق َ طَ ] (ع اِ) منقطعالشی ٔ؛ پایان و حد چیزی . و منه منقطعالوادی و الطریق و الرمل ؛ ای منتهاها. (منتهی الارب ). پایان و حد چیزی . (آنندراج ). جایی که درآن چیزی به پایان می رسد و تمام می گردد و محدود می شود و منه : منقطعالوادی ؛ پایان رودبار و کذلک منقطعالرمل و الطریق . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).- منقطعالوحدانی ؛ عبارت از حضرت جمع است که غیر را در آن ، عین واثری نیست و آن محل...
فرهنگ عمید
۱. بریده، گسسته. ۲. (اسم، صفت ) [قدیمی] آن که از مردم کناره می گیرد، گوشه گیر.
فرهنگ معین
(مُ قَ طِ ) [ ع . ] (اِفا. ) جدا شده ، بریده شده ، قطع شده .
فرهنگ فارسی
اجرای نتها در سازهای زهی بهطور جداازهم
بریده، گسسته، ریسمان گسسته وبریده شده، ازهم جداشده ( اسم ) گسسته شونده گسسته بریده منقطع الشئ پایان و حد چیزی . جایی که در آن چیزی به پایان میرسد و تمام می گردد و محدود می شود .