منزجر. [ م ُ زَ ج ِ ] ( ع ص ) بازماننده. ( غیاث ). بازایستنده. ( آنندراج ). آنکه بازمی ایستد و بازماننده و آنکه بازمی گردد و سر بازمی زند. ( ناظم الاطباء ) : و به تذکر مألوفات محرمه که به ظاهر از آن منتهی و منزجر باشد و توبت کرده ، متلذذ نگردد. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 369 ).- منزجر شدن ؛ بازایستادن. بازداشته شدن. منع شدن. دور شدن : و چون مردم را از شرب شراب منع می کرد و ایشان منزجر نمی شدند... ...
فرهنگ عمید
متنفر، بیزار.
فرهنگ معین
(مُ زَ جِ ) [ ع . ] (ص . ) رانده شده ، ترسانده شده .
فرهنگ فارسی
رانده شده، بازداشته وترسانده شده ( اسم ) ۱ - باز ایستنده سرباز زننده . ۲ - نفرت کننده متنفر