منتقش .[ م ُ ت َ ق ِ ] (ع ص ) آنکه بر نگین نقش کردن فرماید. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ).|| خار از پای برآورنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). آنکه خار از پای برمی آورد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شتر پای بر زمین زننده که در آن خار درآمده باشد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). شتری که سپل برزمین می زند از جهت چیزی که در سپل آن فرورفته باشد.و منه قولهم لطمه لطمةالم...
فرهنگ عمید
نقش شده، کنده کاری شده.
فرهنگ معین
(مُ تَ قَ ) [ ع . ] (اِمف . ) نقش شده ، کنده کاری شده .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - نقش کننده ۲ - کنده کاری کننده ( برنگین و جز آن ).