معانی کلمه : ممکن شدن
فرهنگ فارسی
( مصدر ) امکان یافتن دست دادن . یا تا ممکن شود . تا بتوان حتی الامکان : [ مردان مرد از مکافات جور جابران و قصد قاصدان - تا ممکن شود - دست باز نگیرند . ] ( مرزبان نامه . ۱۳۱۷ . ص ۹۲ )
مترادف و متضاد
۱. میسر شدن، امکان یافتن، مقدور شدن
۲. عملیشدن، به حقیقت پیوستن، محقق شدن
