معانی کلمه : ممارست
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
به کاری پرداختن و همیشه به آن مشغول بودن و تمرین کردن، مروسیدن.
فرهنگ معین
(مُ رَ سَ ) [ ع . ممارسة ] (مص ل . ) تمرین کردن ، به کاری به طور پیوسته پرداختن .
فرهنگ فارسی
بکاری پرداختن وهمیشه به آن مشغول بودن وتمرین کردن، مروسیدن
۱ - ( مصدر ) ورزیدن کاری بطور دایم تمرین کردن . ۲ - ( اسم ) ورزش کاری تمرین : [ و چون در ملابست و ممارست این فن روزگاری بمن بر آمد ... ] ( مرزبان نامه . تهران . ۱۳۱۷ ص ۵ )
۱ - ( مصدر ) ورزیدن کاری بطور دایم تمرین کردن . ۲ - ( اسم ) ورزش کاری تمرین : [ و چون در ملابست و ممارست این فن روزگاری بمن بر آمد ... ] ( مرزبان نامه . تهران . ۱۳۱۷ ص ۵ )
مترادف و متضاد
تکرار، تمرین، ورزش، ورزیدگی
تمرین کردن، ورزش کردن، ورزیدن
۱. تکرار، تمرین، ورزش، ورزیدگی
۲. تمرین کردن، ورزش کردن، ورزیدن
فرهنگ فارسی ساره
پشتکار
