( مصدر ) ۱ - در بند کردن : [ ... چه از جور و ظلم که در طبیعت او مفطور و مرکوز است مرا بیگناه مقید و محبوس کرده ... ] ( سلجوقنامه . ظهیری . چا . خاور . ۲ ) ۱۳ - علاقمند بچیزی کردن .
مترادف و متضاد
متعهد کردن
گرفتار کردن، دربند کردن
پایبند کردن، وابسته کردن
۱. پایبند کردن، وابسته کردن ۲. متعهد کردن ۳. گرفتار کردن، دربند کردن
bind (فعل)بهم پیوستن، چسباندن، بستن، صحافی کردن و دوختن، گرفتار و اسیر کردن، مقید کردن، جلد کردن، مقید و محصور کردن، متعهد و ملزم ساختن، الزام اور و غیر قابل فسخ کردنcondition (فعل)مقید کردن، شایسته کردن، شرط نمودنfetter (فعل)مقید کرد...