مغموم. [ م َ ] ( ع ص ) غمگین. ( مهذب الاسماء ). اندوهگین. ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). مهموم. اندوهگین. غمناک. ( از ناظم الاطباء ). محزون. حزین. غمین. غم زده. غم دیده. اندوهناک. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : و خدای را بخواند و او مکظوم و مغموم بود و اندوه رسیده. ( تفسیر ابوالفتوح ص 382 ). چون خبرقدوم ربیع به ربع مسکون و رباع عالم رسید سبزه چون دل مغمومان از جای برخاست. ( جهانگشای جوینی چ قزو...
فرهنگ عمید
غم زده، غمناک، اندوهگین، اندوهناک.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) اندوهگین ، غمگین .
فرهنگ فارسی
غمناک، اندوهگین، اندوهناک ( اسم ) غمزده غمناک اندوهگین مقابل مسرور شاد خوشحال جمع : مغمومین .