معانی کلمه : معاندت
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. با هم ستیزه کردن، عناد کردن.
۲. دوری جستن.
۲. دوری جستن.
فرهنگ معین
(مُ نَ دَ ) [ ع . معاندة ] (مص ل . ) مخالفت کردن ، دشمنی کردن .
فرهنگ فارسی
باهم ستیزه کردن، عنادکردن ، دوری جستن
۱- ( مصدر ) گردن کشی کردنخلاف کردن . ۲- ستیزه کردن با کسی ستیهیدن عناد ورزیدن . ۳ - ( اسم ) گردن کشی خلاف : ... از جهت الزام حجت و اقامت بینت برفق و مدارا دعوت فرمود و باظهار آیات مثال داد . تا معاندت و تمرد کفار ظاهر گشت ... ۴ - ستیزه .
۱- ( مصدر ) گردن کشی کردنخلاف کردن . ۲- ستیزه کردن با کسی ستیهیدن عناد ورزیدن . ۳ - ( اسم ) گردن کشی خلاف : ... از جهت الزام حجت و اقامت بینت برفق و مدارا دعوت فرمود و باظهار آیات مثال داد . تا معاندت و تمرد کفار ظاهر گشت ... ۴ - ستیزه .
گویش مازنی
دشمن
مترادف و متضاد
دشمن
۱. دشمنی، ستیز، ستیزهجویی، عناد، گردنکشی، مخالفت، معانده
۲. ستیزیدن، عنادورزیدن، ستیزهجویی کردن
stubbornness (اسم)
معاندت
فرهنگ فارسی ساره
دشمن
