مطلق . [ م ُ ل ِ ] (ع ص ) راننده ٔ شکم و مسهل . (ناظم الاطباء). مسهل .(یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : الماء الذی یطبخ به العدس مطلق . (بحرالجواهر یادداشت ایضاً).
← حالت مطلق
(پارسی سره؛ واژۀ پیشنهادی کاربران) اَبَست. از "اَ" پیشوند نایِش (نفی) چون امرداد و انوشه و "بَست" رویهم می شود "ناوابسته". "اکثریت مطلق آرا" به پارسی می شود "بیشتریِ اَبَستِ رای ها". "صفر مطلق" به پارسی می شود "زِفر اَبَست". "دمای مطلق" به پارسی می شود "دمای اَبَست". "قدر مطلق" به پارسی می شود "ارز اَبَست".
مجرد
مجرد
خالص
یکدست، یکسره
تام، تمام، کامل
آزاد، بیقید، رها ≠ مقید
۱. آزاد، بیقید، رها
۲. تام، تمام، کامل
۳. یکدست، یکسره
۴. خالص
۵. مجرد ≠ مقید
یله، بی چون و چرا