مضی . [ م ُ ضی ی ] (ع مص ) بگذشتن چیزی . (تاج المصادر بیهقی ). گذشتن ورفتن . (آنندراج ). رفتن . گذشتن . سر آمدن . شدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (اِ) الی مضی الحول ؛ یعنی تا انجام و انتهای سال . (ناظم الاطباء).
مضی ٔ. [ م ُ ضی ی ْٔ / م ُ ض ِءْ ] (ع ص ) (از «ض وء») روشن شونده و روشن کننده ، اسم فاعل از «اضأت » که لازم و متعدی است . (غیاث ). روشن و ت...
فرهنگ عمید
۱. روشن، درخشنده. ۲. روشنایی دهنده.
فرهنگ معین
(مَ یّ ) [ ع . ] (اِمص . )گذشتن ،گذشت زمان .
فرهنگ فارسی
رفتن، گذشتن ، گذشت زمان ۱- ( مصدر ) رفتن گذشتن . ۲ - ( اسم ) گذشت زمان . بگذشتن چیزی گذشتن و رفتن