کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معنی و تلفظ کلمه مزکوم | کلماتور
معانی کلمه : مزکوم
تلفظ بین المللی :
/mˈazkuːm/
تلفظ :
[m'azku:m]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
کلمات مرتبط
مزکومی
محکوم
محکوم به
محکوم شدن
محکوم علیه
محکوم له
محکوم کردن
محکومیت
مزموم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
این معنی را بیشتر بخوانید
مزکوم. [ م َ ] ( ع ص ) به زکام مبتلا شده. ( از منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). بیمار زکام. ( آنندراج ). گرفتار زکام و زکام زده. ( ناظم الاطباء ). زکام گرفته. ( دهار ). مأروض. سرماخورده. آنکه زکام دارد. چائیده. زکام کرده. زکام یافته. چایمان کرده. مضئود. صاحب زکام. ثطاعی. مکزوز. مضئوک. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : نزد مخدوم فضل تو نقص است پیش مزکوم مشک تو بعره است.خاقانی ( دیوان ص 833 ).- مزکوم ...
فرهنگ عمید
زکام زده، مبتلا به زکام.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) آنکه به زکام مبتلی شده ، ج . مزکومین .
فرهنگ فارسی
( اسم ) آنکه به زکام مبتلی شده : نزد مخدوم فضل تو نقص است پیش مزکوم مشک تو بعره است . ( خاقانی ) جمع : مزکومین .
کلمات مرتبط
مزکومی
محکوم
محکوم به
محکوم شدن
محکوم علیه
محکوم له
محکوم کردن
محکومیت
مزموم
نظرات